Wednesday, August 31, 2011

خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم !
...مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی
و شب ، آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن ، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا !
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.


دفتر های سبز
دکتر علی شریعتی
هر فردی می تواند در آن واحد ، عاشق چند نفر باشد ، همان غم و اندوه عاشقی را با هر يك از آنها احساس كند ، ولی به هيچ يك از آنان خيانت نورزد . فلورنتينو در حالی كه روی اسكله قدم می زد و اين افكار را در ذهن می پروراند، دچار خشمی ناگهانی شد و زمزمه كرد : انگار قلب من ، بيشتر از يك فاحشه خانه ، اتاق دارد ...!

عشق سالهای وبا
گابریل گارسیا مارکز
بی اعتمادی دری است.
خودستایی و بیم،
چفت و بست غرور است.
و تهی‌دستی،
دیوار است و لولاست
زندانی را كه در آن
محبوس رای خویشیم.

دلتنگی‌مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه‌هایش تنفس می‌كنیم.

تو و من، توان آن را یافتیم
كه برگشاییم؛
كه خود را بگشاییم.

مارگوت بیکل
من با استعداد بودم . یعنی هستم . بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم . یا یک چیز دیگر . ولی دست‌هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده‌اند ، چک نوشته‌اند ، بند کفش بسته‌اند ، سیفون کشیده‌اند و غیره .دست‌هایم را حرام کرده‌ام .
همین‌طور ذهنم را...!


چارلز بوکوفسکی
از آسمون می ترسم این روزا
از آسمون پر شب بی روز
از دستای نامهربون سرد
از آدمای ظاهرا دلسوز

می ترسم از تنهایی ابلیس
می ترسم از تردید اسماعیل
از بی کسی مردم برادر جان!
یوسف برادر داشت یا هابیل؟!

من که تب بی سرنوشتیم رو
پیشونی بی سرنوشتم موند
این بازیو می شد از اول باخت
این قصه رو می شد از آخر خوند!

خورشید ته چشمات هنوز زندس
هر چند یه کم از دستامون دوره
بی خوابیای بی محابامون
ناکوکیای شعر و سنتوره

وقتی فرو می ریزم از اوجم
تو رشته ی این کوهو محکم کن
نه مثل من تاریک و داغون باش
نه از برادر بودنت کم کن!


سمانه نائینی
خواستند
از عشق
آغوش و بوسه را
حذف کنند

عشق
از آغوش و بوسه
حذف شد


افشین یداللهی
روشنفکر کسی است که چیزی جذاب تر از سـکــس را یافته باشد

آلدوس هاکسلی