Wednesday, August 31, 2011

از آسمون می ترسم این روزا
از آسمون پر شب بی روز
از دستای نامهربون سرد
از آدمای ظاهرا دلسوز

می ترسم از تنهایی ابلیس
می ترسم از تردید اسماعیل
از بی کسی مردم برادر جان!
یوسف برادر داشت یا هابیل؟!

من که تب بی سرنوشتیم رو
پیشونی بی سرنوشتم موند
این بازیو می شد از اول باخت
این قصه رو می شد از آخر خوند!

خورشید ته چشمات هنوز زندس
هر چند یه کم از دستامون دوره
بی خوابیای بی محابامون
ناکوکیای شعر و سنتوره

وقتی فرو می ریزم از اوجم
تو رشته ی این کوهو محکم کن
نه مثل من تاریک و داغون باش
نه از برادر بودنت کم کن!


سمانه نائینی

No comments:

Post a Comment