از آسمون می ترسم این روزا
از آسمون پر شب بی روز
از دستای نامهربون سرد
از آدمای ظاهرا دلسوز
می ترسم از تنهایی ابلیس
می ترسم از تردید اسماعیل
از بی کسی مردم برادر جان!
یوسف برادر داشت یا هابیل؟!
من که تب بی سرنوشتیم رو
پیشونی بی سرنوشتم موند
این بازیو می شد از اول باخت
این قصه رو می شد از آخر خوند!
خورشید ته چشمات هنوز زندس
هر چند یه کم از دستامون دوره
بی خوابیای بی محابامون
ناکوکیای شعر و سنتوره
وقتی فرو می ریزم از اوجم
تو رشته ی این کوهو محکم کن
نه مثل من تاریک و داغون باش
نه از برادر بودنت کم کن!
سمانه نائینی
No comments:
Post a Comment